خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

بایگانیِ ژانویه 2011

سور

به روی سورِ آتش می خندم که هیچ حفره ای در تاریکی وجودم نیافرید و او دلش برای من می سوزد که آخرین بازمانده ی نسل تاریکی ام ————————————— ویرایش شعر، پس از نقد ریحانه روحانی. با تشکر

نوشته را کامل بخوانید »

پرواز

«در بن بست هم راه به آسمان هست پرواز بیاموز!» پرواز نمی خوهم پرواز کنم، می خواهم راه بروم، پا به پای خویش راه ها را بپیمایم. می خواهم پاهایم راه ها را بسایند، نه آنکه انتظار رفتن، پاهایم را. نمی خواهم پرواز کنم، می خواهم را ه بروم تا جایی که زمین، خود به [...]

نوشته را کامل بخوانید »

دندان قروچه

بچه ها! شما هر دو تون دندون قروچه دارید! خودتون می دونستید؟ دیاکو گفت: آره قبلا به من گفته بودی . مدیا گفت من ندارم، گفتم چرا تو هم داری و چیز عجیبی هم نیست خیلی ها دارن. مثلا باباتون هم داره! دیاکو گفت خودت چی ! گفتم نمی دونم، من شبهایی متوجه دنون قروچه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

نشانی

پریشانی ام از ازدحامی ست که رفتن و آمدشان راه مرا گم کرده است. تو را گم نکرده ام تو را که مثال کودکی ام تو را که چون لحظه ی ستاره باران چشم و خنده ام تو را که به سان تپیدن نوجوانی ام در بی قراری نگاهی به نگاهی آشنای منی آشفتگی ام [...]

نوشته را کامل بخوانید »

شانس

شانس موقعیتی ست که نحوه ی استفاده از آن، نشان دهنده ی استعداد آن شخص است، شانس معلولی ست که ترجیح می دهی علتهایش را نادیده بگیری و آن را بی ربط به همه ی عوامل اش ببینی چرا که این باعث می شود که خودت را عزیز و ناب بشماری و مورد توجه دستهایی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

واسه همینه که هر حرفی هم واقعا به در گفته میشه دیوار یاد گرفته به خودش بگیره چون اون هم تجربه ی یک برخورد مستقیم رو نداره و گاهی که مردم باهاش مستقیم هم حرف می زنند ، دیوار میگه داره با خودش حرف میزنه و اصلا به خودش نمیگیره. و واسه همین تنها امیدی [...]

نوشته را کامل بخوانید »

هر گردی گردو نیست!

فهمیدن کار آسانی نیست خصوصا اگر اصرار بالای سرش باشد گاهی جمله ها یا حرفهای ساده ای هستند که گمان می کنیم، همان لحظه که شنیده ایم، فهمیده ایم؛ ولی در عمل، یکباره در آن می مانیم. بگذارید برایتان بگویم که: با این سن و سالم تازه در همین چند وقت اخیر معنای این مثل [...]

نوشته را کامل بخوانید »

بیهوده

یادش به خیر که فریبا با این جمله آتشم را خاموش کرد که: ولی گزینگ! همه راست می گویند! همه! اما به اندازه ی فهمشان! چه اصرار گنده ای به یکباره از سرم افتاد. روزها با آرامش این جمله سرگرم شدم… و از کار بیکار! و بعد از آن سرم با اصرار به این نتیجه [...]

نوشته را کامل بخوانید »

شعر را سرودن، ترجمه ی احساس است به منطق. حال آن را از زبانی به زبانی دیگر هم که ترجمه کنیم باری دیگر از احساسش کاسته شود.
حرفی دارم شاید شبیه به گله! ولی بدون این قصد و آن اینکه من اگر روزانه پنج ساعت حرف بزنم و بنویسم، چهار ساعت از آن، به ترجمه اختصاص دارد. و این یعنی اینکه بیشتر عمرم را در ترجمه به سر می برم. چون همواره کردی فکر می کنم و افکارم را به فارسی برمی گردانم، البته این به این معنا نیست که اگر ترجمه ی چیزی را خواستید من امتناع کنم و اتفاقا نشانی بر اهمیت نوشته و رابطه می دانم و خوشحال هم می شوم. اما می خواهم بگویم این با آنکه چه زبانی را از پدر به ارث برده باشی متفاوت است. مهم این است که شما روزانه ترجمه نمی شوید و این است که امیالتان بالاتر می رود مثل اینکه برای خود انشایی خاص داشته باشید؛ در حالی که من هنوز در فکر خوب بیان شدن و در آرزوی فهمیده شدنم. هیچ ایرادی ندارد اگر گاهی بعضی برای داشتن نگارشی اختصاصی، حاضر نمی نشوند حتی دست از انشایشان بردارند اما آنجا که جلوی زبان دیگران علامت سوال می گذارند و دم از انتر ناسیونالیست و زبان مشترک می زنند، اوضاع کمی متناقض می شود.

نوشته را کامل بخوانید »

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.