گفتم این جمله که: » به درد عمه ات می خوره!» از کجا آمده!؟
گفت: از آنجا که عمه ای داشتم که معتقد بود، تجربیاتش فقط به درد خودش می خوره! این بود که وقتی در رابطه با آنها تعریف می کرد، حتما اضافه می کرد که «اینها فقط به درد خودم می خوره!»
و چــون بقیه مــی دونستن که اون عمه ی منه، وقتی چیـزی به درد تکــرار شدنشـان نمــی خورد، می گفتند: به درد عمه ات می خوره! و هر قدر که عمه بیشتر از خودش گفت؛ این جمله اشاعه ی بیشتری پیدا کرد.
گفتم: تمام ارثی که از این عمه بردی همین بود!؟
گفت: نه، البته چیزی که گفتم شوخی بود. واقعیتش اینه که عمه ام فلسفی تر از این، فکر می کرد و معتقد بود که، تجربه ی کسی به درد دیگری نمی خورد. او معتقد بود، تجربه آنگونه به درد دیگری می خورد که آن را دستمایه و سکوی حرکت بعدی قرار دهد نه اینکه درسی برای تکرار.
او فکر می کرد، هر کسی مختار است راه خویش را مستقل از آنچه که دیگران رفته اند برود. و همین بود که او را دیوانه و بیماری می پنداشتند، که نمی تواند راه و رسم دیگران را تکرار کند و از زندگی دیگران عبرت بگیرد. اما او بیمار نبود و فقط سرع داشت.
او همیشه می ترسید از اینکه ما تجربیاتش را به عنوان درسی در زندگی خود تکرار کنیم. برای همین، انگ دیوانگی را بر خود پذیرفته بود تا کسی او را تقلید نکند. و اطوار کسانی را به مضحکه می گذاشت که عاقل مأب بودند و خود را بی عیب جلوه می دادند، تا دیگران آنها را درسی برای تکرار قرار دهند. و بیشترین کارش فاش گویی مخفی کرده های این عاقل مأبان بود. او بهتر از هر کسی می دانست که هیچ کس، لیاقت تکرار شدن را ندارد. بنابرین هر کس که عاقل تر بود از او فراری تر بود، و با اینکه دیوانه اش می خواندند ولی از او حساب می بردند، چون او فاش گو بود و ملاحظه ای نداشت. و تبعیضی برای نزدیکان و بزرگان و متشخصان هم قائل نبود.
او فکر می کرد پدران و مادران اش، راه رفته ای هستند که نیازی به دوباره رفتن او نیست! و از کارهای تازه اش حرف می زد و می گفت: البته اینها به درد خودم می خورد! و بقیه دیوانگی اش را می خندید.
گفتم: سرنوشت عمه ات چه شد!؟
گفت: او ازبلندی سقوط کرد و چند سال قبل از جوانمرگ شدنش، افلیج زندگی کرد. و ایــن تنها تجربه ی او بود که کسی قبول نکرد که به درد عمه ام می خورد! و همه این را، درسی برای عبرت و عدول از دیوانگی پذیرفته، و به همدیگر می آموختند، و یکدیگر را از بلندی می ترساندند.
وقتی فلجی اش را به مسـخره می گرفتند؛ او حــرفی می زد که کسـی در آن زمـان نمی دانست چه می خواهد بگوید. او می خواست بگوید این بلندی نبود او را فلج کرد بلکه فرود آمدنش او را اینگونه کرد. اما چون اینگونه عنوان می کرد که پایین آمدنش، که جای همگان است او را فلج و زمین گیر کرد و می خندید و می گفت: فلج شدن، من را از شما باز نداشته است، بلکه باعث شده هر لحظه با شما باشم! او می خواست بگوید، همراهی با شما، نیازی به پا ندارد؛ و اطرافیانش فقط تلخی حرفش را می فهمیدند و هرگز کسی نخواست حرفش را بفهمد، و فقط می گفتند که او بعد از این حادثه زبانش تلخ تر شده است و کمتر به او اعتنا می کردند.
او در سالهای فلجی اش زیاد عاشق مـی شد، اما معاشـقه هایش را با مضـحک ترین اشـعار بازگو می کرد و به مضحکه می گرفت و قهقه می زد.
عمه ام زیاد قهقهه می زد. در آن خانه ی پر جمعیت که محکمه ی پدرش نیز بود، او تنها کسی بود که از ته دل می خندید. او از دعوا ها و مرافعات و مباحث مردم ریسه می رفت و چنان با خنده هایش مسائل جدی و بزرگ دیگران را کوچک می کرد، که آنها با حال دیگری برمی گشتند و با دیدن این دیوانه در دیوان قاضی بهت زده می شدند.
عمه ام چنان زندگی کرد که بعد از مرگ اش هیچ راه و روشی از خود، برای دیگران جا نگذاشته بود و این بزرگترین هدیه و میراثش برای همه بود، گرچه هر کسی که او را دید، فراموش اش نکرد.
گفتم: تو هم بیماری!؟
گفت: آری این است چیز بیشتری که از عمه ام به ارث برده ام اما من حتی سرع هم ندارم.
گفتم: این حرفها به درد عمه ات می خورد! تو بیماری!
گفت: آری زمان در تکرار خویش برای این انگ، به دلایل کمتری نیاز دارد.
ارث عمَه!
فوریه 22, 2011 بدست roonaii
