گلدان

دیشب روح من در گلی سیر می کرد
که در گلدان مرد همسایه می زیست
او هفته ای دو بار به من آب می داد
چرا که فهمیده بود من گلی حساسم
از پنجره اش کمی نور
و سالی یک بار گل گلدانم را عوض می کرد…
و من کمی رشد می کردم
ولی بیش از آن
شاخه هایم را قیچی می کرد و دور می ریخت.
اما گاهی از آن شاخه ها
برای پیوند در گلدانی دیگر
به همسایه ها می داد.
و کم کم هر تکه ای از من در گلدانی و در خانه ای زندگی می کرد.
اما تکثیر من تنها در تکرار بود
چرا که مرد همسایه،
به همه می سپرد که با من باید چگونه بود
و هر جا رفتم
جز کمی نور پنجره، هفته ای دو یا یک بار آب
و سالی یک یا دو بار گل گلدانم، چیزی عوض نشد.
…….
فرصتی برای شکایت نیست
روح من امشب مسافر است
و جایش را برای روحی خالی می گذارد
که از جمود سنگ برگشته است
و می خواهد کمی در بالندگی بیاساید
برای او وصیتی در آوندها گذاشته ام
و ردَ پایی در آخرین برگ زندگی.

Advertisements

مسائل مهمتر

وقتی کیوان صادق به من زنگ زد و سرم داد کشید که چرا فقط در مورد مدیای خودم حرف می زنم و می نویسم، در حالی که سالانه یک میلیون مدیا در ( فکر کنم گینه ی بیسائو رو می گفت) با ایدز به دنیا می آیند حرفی نمی زنی!؟؟؟؟ چرا در مقالاتی که می نویسی به مسائل مهمتری از این دست اشاره نمی کنی!!؟؟؟؟ چرا تو اینقدر محلی و خصوصی و دست کم می نویسی!!؟؟؟ چرا از خودت بیرون نمیای!!؟؟؟ بعدشم تو خجالت نمی کشی که کامنتای من رو گزینش و فیلتر می کنی!!؟؟؟؟ من منظورم توهین کردن نبووووود من فقط می خواستم تو بفهمی که به بچه های گینه! هم فکر کنی. آخه تو چرا اینقدر بی سوادی یییییییییییی!!؟؟ چرا نمی فهمییییییییییییی!؟؟
گفتم: حالا من چند تا سوال از تو می پرسم! آیا تو خودت قلم نداری؟ وبلاگ نداری؟ آیا من برای تو یا کسی تعیین کرده ام که در مورد گینه یا آنچه دوست دارید ننویسید؟
گفتم حالا سوال می کنم و می خواهم که تو جواب بدی جناب استاد دانشگاه! تو واقعا به بچه های گینه فکر می کنی؟! بله فکر می کنم!
آیا این به این به این معنا ست که تو تمام مسائل زندگی خودت از جمله مسائلت با روابط نزدیکت مثل پدر و خواهر و برادر و مسائل حقوقی ات از جمله آزادی بیان و حقوق فردی و قومی و ملی و حق زندگی و غیره ی تو حل شده اند؟! خب نه!
آیا تو فکر میکنی که نیازهای اولیه ی یک فرد در خودش هست یا در بیرون از خودش مثل همین اقلامی که برات نام بردم؟ نه در خودش هست و همون چیزهاییه که تو گفتی!
پرسیدم پس چرا داده ی غلط ارائه می کنید!؟ چرا وانمود می کنید که نیازهای اولیه و عالیه ی شما حل شده و زمانتان تا آنجا جلو رفته است که بتوانید به مردم گینه فکر کنید؟ من به سیستمی که توانسته باشد به تعداد انگشتان دست، افرادی را تربیت کرده باشد که واقعا!! از دایره ی خود خارج شده باشند و مسئولانه به مشکلات دیگر انسانها رسیدگی کنند تبریک خواهم گفت. و اگر تو واقعا به مردم گینه فکر می کنی من هیچ مخالفتی با این سیستم نخواهم کرد بلکه تاییدش هم می کنم.
اما باز هم اگر علاقمند به حمایت از مردم گینه هستی برایشان هزینه کن یا اینکه برای ایجاد تغییری در وضعیتشان به آنجا برو!
گفتم کیوان! من واقعا به مردم گینه فکر نمی کنم! گفت پس انسانیت تو چه می شود!؟؟ گفتم انسان به اندازه ی محدوده ی زندگی اش رشد می کند. کسی که نیازهای اولیه اش برطرف نشده باشد نمی تواند به نیازهای عالی تر فکر کند تا به انسانیت برسد. اگر این حرف درست است چرا به مردم گینه نمی گویی که به کمک مردم ایران بشتابند که تحت ستم اند. چرا به آنها نمی گویی که در حمایت از من مقاله بنویسند که از بابایی که دوستم دارد و دوستش دارم می ترسم، از شوهری که شریک زندگی ام هست می ترسم از دوستانم که خودم انتخابشان کرده ام می ترسم و از دولتی که خودم به او رای داده ام می ترسم! و و و…. نیازی که واقعا برطرف شده باشد نم.د عینی اش در رشد من دیده خواهد شد. وقتی من رشد نکرده باشم از حرفهایم و از عملکردم و از همه چیزم عیان باشد تا حد اقل عیب کار دیده شود. اما شما با وانمود کردنهایتان، واقعیتها را کتمان می کنید. اگر نمی توانید عیان باشید سکوت هم خدمت بزرگی ست.
گفت من در مورد دین ستیزی جاهلی و مذهب زدایی خیلی فعالیت کرده ام و همیشه عنوان کرده ام که خدا همان انسان است و انسان خودش خداست پیامبر است و کلی به تعبییر دیگران کفر گویی کرده و می کنم.
کیوان! امروزه لای هر کتابی را که باز کنی این جمله را در مورد انسان خواهی دید که او خداست و پیامبر است و تو هم برای اینکه گیر نیفتی بالای وبلاگت نوشتی مطالب عرفانی! بنابرین چیز تازه ای نیست و با این کلمه ی عرفان می شود زیر همه چیز زد. کفر این بود که من گفتم زیبا ناوک خداست و خدا را از آسمان کشیدم پایین و به همه گفتم که خدا اینجاست و در خانه ی ما زندگی می کنه و آدرس و شماره تلفن و دادم. منظورم این نیست که هنر بزرگی به خرج دادم فقط خواستم بگویم کفر گویی نیاز به یک کافر هم دارد و یک کافر هم به اسم واقعی نیاز دارد و هر اسمی سرشار از ترس و واهمه است و همراه با کابوسهای شبانه.
می خواهم بدانم تو از کفر گویی چه می دانی! در جواب می گوید: نه داره ازت خوشم میاد مثل اینکه یه چیزایی سرت میشه! ببین خوشحالم که عصبانی شدی من همین رو می خواستم که کاری کنم کمی فحش بدی و عصبانیتهایی که داری رو تخلیه کنی. خوشحالم که تونستم این کارو برات بکنم! گفتم من از دست حرفایی که می زنی عصبانی ام وگرنه چه عصبانیتی داشتم. و داد و بیدادم از دست خود توست حالا وانمود میکنی که خواستی من تخلیه بشم!!! در این لحظه جز خودت و امثال خودت از کسی شکایتی ندارم. از دست کسانی که وانمود می کنند درگیر مسائل بزرگتری هستند و من را هم به این دروغ پردازی دعوت می کنند.
در ضمن اگر برای من تعیین تکلیف و امر کنی که چه و چگونه بنویسم، باید بابت آنچه از من می خواهی به من حقوقی بدهی تا من به آن عمل کنم. اگر نه من هرگز برای چیزی که به آن حسی ندارم نمی نویسم. چون واقعیت من این است که در دایره ی مشکلات خودم درمانده ام و دروغی نخواهم گفت مگر در مقابل منافعی. بلا فاصله کیوان جواب داد: من حاضرم ماهیانه یک میلیون تومان به حسابت بریزم به شرطی که تو جهت صحبتها و مقالاتت را به آن سمت و سو ببری و از این حالت و محدوده ی خود خارجش کنی.
گفتم قبول می کنم اما من در ماه با این مبلغ بیشتر از چهار مقاله نمی نویسم. گفت: گران می گیری در دانشگاه مقاله ای سی هزار تومان می گیرند. گفتم حرف آخرم این است که برای هر مقاله صد هزار تومان می گیرم. هر تعداد که نوشتم تو مبلغ اش را بپرداز. گفت باشه پس اگر اینگونه است، من باید یک نمونه ی کار از تو ببینم و بعد قرار داد می بندیم. هر چند فکر می کردم که من و کارم را می شناسد و جلو آمده است، ولی پیشنهادش را قبول کردم و امروز می خواهم اولین مقاله ام را ارائه کنم تا ایشان در حضور همه به عنوان استاد، به مقاله ی من نمره بدهند تا بلکه قرارداد هم ببندیم. بماند که از آن روز استاد رفته و پیدایش نشده است. دوستان هم نمره و نظر خودشان را ارائه کنند تا به تصمیم نهایی دوست من کمک کرده باشید.
گینه را دریابید
آنچه از من می ماند و خلف من به ارث می برد، همانا انسانیت است. آنچه که بهشت برین در گرو زایش آن است. فردوسی که در آن، بیعار از رنگ پوست و گونه و نژاد و قوم، عور و عریان، با هم آشکارا، ابدیت بودن را می زییم.
چگونه خواب را در چشمان خود مهمان کنم آنگاه که در گینه هر سال هزاران کودک در بی گناهی خود، مأیوس به دنیا پا می گذارند. چگونه این گلو را نانی خوش پایین دهم وقتی که کرکسان منفعت، منتظر مرگ کودکانی هستند که الماس زیر پایشان برای فربه کردن تمام این جهان، کفایت می کند.
بیایید فراموش کنید که در زیر سقف خانه ی خود، تحت ستم کسی هستی که باید به او عشق بورزید. و به جای برخورد به آن، کودکان گینه را سرپوش قرار دهید تا هم انسانیت را به اوج خود رسانیده باشید و هم به باز کردن مسائل خود نرسیده باشید. به انسانیت فکر کن نه حتی به اینکه با این کارها و شعارها و با صرف عمر خود، آیا دردی از کسی دوا می کنی.
به مردمان گینه فکر کن و فعلا فراموش کن که دهن باز کردن در مورد درد و خواسته ی طبیعی و انسانی ات حتی در چهار دیواری تحت اختیارت، بر تو حرام است. این چراغ روا به خانه را به مسجد ببر، تا خدا را بیش از حد شرمنده کنی تا آن هزار آخرت را برایت دو هزارتا کند.
در برابر پدر، مادر، بزرگترها و خویشان و دوستان و همسایگان و قانون و سیستم و خواسته های مزمحل کننده شان سر فرود آور و دم مزن و دردسر بیخود برای خود متراش که اینها درست شدنی نیستند و تو تنهایی کاری از پیش نمی بری و اما در مقابل برای مردم بیچاره ی گینه مقالات آتشین بنویس و بده تا یکی از این وبلاگها و گروها و خیلی چیزهایی که امروزه به یمن تکولوژی زیاداند و همه افتخار دسترسی به آنها را دارند، برایت پست کنند و بوق کنند و نظر و کامنت بگذارند.
به حقوق شهروندی ات و رفاه و آسایش و مالیاتی که بیهوده برایش می پردازی و هیچ جا به زندگی ات باز نمی گردد و سیاست ضد شهروندی مملکت ات، کاری نداشته باش که کله ات بوی قرمه سبزی می کیرد یا اینکه می دهد به هر حال ارزشی بیش از این ندارد و به جای آن برای خودت قشنگ گوشه ای بنشین و سیاست استعماری جهان غرب را در مورد کشورهای جهان سوم تحلیل کن که به هیچ جا بر نمی خورد و هم وجهه ی روشنفکری دارد و هم دهن پر کن است.
روابط آزار دهنده و گشتاپوئی و به شدت آلوده به گزینش خانواده ات را ول کن! نصیحتم را بپذیر! که مسائل بزرگتری در جریان است و سرت را به این مسائل دم دستی و خاله زنک بازی گرم نکن! باور کن که فقط باعث کنترل بیشتر تو خواهد شد. به جایش بیا برای خانواده ات در مورد وضعیت اسف بار مردم گینه روشنگری کن که کلی هم به تو افتخار می کنند و اگر روزی از میان رفتی، و در مورد تو، با خانواده ات مصاحبه کردند، آنها خواهند گفت: اره این بچه ی ما اونقدر انسان بود که به تمام ملتها و مردم محروم جهان فکر می کرد الا به خودش! و آن وقت است که همه حسرت اینگونه انسان بودن رو می خورند و می خورند و می خورند.

ارث عمَه!

گفتم این جمله که: » به درد عمه ات می خوره!» از کجا آمده!؟
گفت: از آنجا که عمه ای داشتم که معتقد بود، تجربیاتش فقط به درد خودش می خوره! این بود که وقتی در رابطه با آنها تعریف می کرد، حتما اضافه می کرد که «اینها فقط به درد خودم می خوره!»
و چــون بقیه مــی دونستن که اون عمه ی منه، وقتی چیـزی به درد تکــرار شدنشـان نمــی خورد، می گفتند: به درد عمه ات می خوره! و هر قدر که عمه بیشتر از خودش گفت؛ این جمله اشاعه ی بیشتری پیدا کرد.
گفتم: تمام ارثی که از این عمه بردی همین بود!؟
گفت: نه، البته چیزی که گفتم شوخی بود. واقعیتش اینه که عمه ام فلسفی تر از این، فکر می کرد و معتقد بود که، تجربه ی کسی به درد دیگری نمی خورد. او معتقد بود، تجربه آنگونه به درد دیگری می خورد که آن را دستمایه و سکوی حرکت بعدی قرار دهد نه اینکه درسی برای تکرار.
او فکر می کرد، هر کسی مختار است راه خویش را مستقل از آنچه که دیگران رفته اند برود. و همین بود که او را دیوانه و بیماری می پنداشتند، که نمی تواند راه و رسم دیگران را تکرار کند و از زندگی دیگران عبرت بگیرد. اما او بیمار نبود و فقط سرع داشت.
او همیشه می ترسید از اینکه ما تجربیاتش را به عنوان درسی در زندگی خود تکرار کنیم. برای همین، انگ دیوانگی را بر خود پذیرفته بود تا کسی او را تقلید نکند. و اطوار کسانی را به مضحکه می گذاشت که عاقل مأب بودند و خود را بی عیب جلوه می دادند، تا دیگران آنها را درسی برای تکرار قرار دهند. و بیشترین کارش فاش گویی مخفی کرده های این عاقل مأبان بود. او بهتر از هر کسی می دانست که هیچ کس، لیاقت تکرار شدن را ندارد. بنابرین هر کس که عاقل تر بود از او فراری تر بود، و با اینکه دیوانه اش می خواندند ولی از او حساب می بردند، چون او فاش گو بود و ملاحظه ای نداشت. و تبعیضی برای نزدیکان و بزرگان و متشخصان هم قائل نبود.
او فکر می کرد پدران و مادران اش، راه رفته ای هستند که نیازی به دوباره رفتن او نیست! و از کارهای تازه اش حرف می زد و می گفت: البته اینها به درد خودم می خورد! و بقیه دیوانگی اش را می خندید.
گفتم: سرنوشت عمه ات چه شد!؟
گفت: او ازبلندی سقوط کرد و چند سال قبل از جوانمرگ شدنش، افلیج زندگی کرد. و ایــن تنها تجربه ی او بود که کسی قبول نکرد که به درد عمه ام می خورد! و همه این را، درسی برای عبرت و عدول از دیوانگی پذیرفته، و به همدیگر می آموختند، و یکدیگر را از بلندی می ترساندند.
وقتی فلجی اش را به مسـخره می گرفتند؛ او حــرفی می زد که کسـی در آن زمـان نمی دانست چه می خواهد بگوید. او می خواست بگوید این بلندی نبود او را فلج کرد بلکه فرود آمدنش او را اینگونه کرد. اما چون اینگونه عنوان می کرد که پایین آمدنش، که جای همگان است او را فلج و زمین گیر کرد و می خندید و می گفت: فلج شدن، من را از شما باز نداشته است، بلکه باعث شده هر لحظه با شما باشم! او می خواست بگوید، همراهی با شما، نیازی به پا ندارد؛ و اطرافیانش فقط تلخی حرفش را می فهمیدند و هرگز کسی نخواست حرفش را بفهمد، و فقط می گفتند که او بعد از این حادثه زبانش تلخ تر شده است و کمتر به او اعتنا می کردند.
او در سالهای فلجی اش زیاد عاشق مـی شد، اما معاشـقه هایش را با مضـحک ترین اشـعار بازگو می کرد و به مضحکه می گرفت و قهقه می زد.
عمه ام زیاد قهقهه می زد. در آن خانه ی پر جمعیت که محکمه ی پدرش نیز بود، او تنها کسی بود که از ته دل می خندید. او از دعوا ها و مرافعات و مباحث مردم ریسه می رفت و چنان با خنده هایش مسائل جدی و بزرگ دیگران را کوچک می کرد، که آنها با حال دیگری برمی گشتند و با دیدن این دیوانه در دیوان قاضی بهت زده می شدند.
عمه ام چنان زندگی کرد که بعد از مرگ اش هیچ راه و روشی از خود، برای دیگران جا نگذاشته بود و این بزرگترین هدیه و میراثش برای همه بود، گرچه هر کسی که او را دید، فراموش اش نکرد.
گفتم: تو هم بیماری!؟
گفت: آری این است چیز بیشتری که از عمه ام به ارث برده ام اما من حتی سرع هم ندارم.
گفتم: این حرفها به درد عمه ات می خورد! تو بیماری!
گفت: آری زمان در تکرار خویش برای این انگ، به دلایل کمتری نیاز دارد.

جنبه ی دمکراسی

پاسخ به نازی

منم گاهي دلم نمي خواد حرف كسي رو بشنوم . منم گاهي دوست دارم ديگرون رو خفه كنم !!! منم گاهي دلم مي خواد فقط و فقط خودم حرف بزنم . خيلي كاراي ديگه هم هست كه خيلي دوست دارم انجام بدم ولي خوب به اين راحتي نيست .
ممنونم كه دستت رو از روي دهان ما برداشتي . لطفن اگه اين دفعه خواستي بگي خفه، زمانش رو كمتر كن .
آخيييييييييش . حناق گرفته بودم .
راستي يه سوال :
به نظرت ما ايروني ها به عنوان يك فرد و در حيطه ي فرديت ؛ توجه كن كاري به جمع ندارما ؛ چقدر ظرفيت دموكراسي داريم . تا كجا مي تونيم از قدرت مون براي ساكت كردن ديگران استفاده نكنيم . اصلن تحمل مون چقدره ؟ به نظرت مي شه از روي همين عادات و رفتار روزمره و برخوردهاي معمولي هم فهميد كه ما چقدر توانايي پذيرش بي قيد و شرط ديگرون يا لا اقل پذيرش كم قيد و شرط ديگرون رو داريم ؟ به نظرت ما خيلي كم جنبه نيستيم ؟ يا مثلن با يه خورده بحث و اختلاف نظر زود از دست هم خسته نمي شيم؟
ببين اينا سوال هاي ذهن من بود .مي توني به خودت نگيري و جواب بدي.
دوباره نگيري خفه مون كنيا . خوشت نيومد بگو هيس . گردنم از مو باريك تر مث بچه ي آدم ساكت مي شم
.به قول یکی از دوستانم سلام ِبلند به همه ی مخاطبان این صفحه.
باید بگم، از این گونه طرح مسئله خوشم اومد. و باعث شد یک بار دیگه نسبت به گفتگو، احساساتی بشم. من هم معتقدم، گفتگو یکی از بزرگترین سرمایه های بشر است و اگر به تقدسی اعتقاد داشته باشم، آن چیز مقدس، کلمه است و حفظ این تقدس آن است که کلمات را به سخره نگیرم و به لودگی به کار نبندم که آنها ماندگارند و می توانند فضا ی پیرامون ما را ارزشمند یا بی ارزش کنند.
جا دارد این موضوع را توضیح بدهم که من هرگز قصد ساکت کردن کسی را نداشته و ندارم. اما بسیار زیاد پیش آمده که خود نیز کلمات را به بــیگار می کشم و حق آنها را به جا نمی آورم. این شد که تصمیم به تحریم و تنبیه خود گرفتم! نه اینکه کسی را ساکت کردم. باید اعتراف کنم: این من بودم که ارزش شنیدن را از دست داده بودم. و با بستن درها و پنجره ها، خود را بازداشــت و زندانی کردم. الان هم با این پیـــمان تازه آمده ام که بتوانــم حق گذار کلمات باشم.
اما پاسخ به سوالاتی که طرح کردی.
بگذار با خاطره ای از خودم برایت حرف بزنم. یک بار، در پی خریدن کارد آشپزخانه به مغازه ای رفتم. بین دو تایی که جدا کرده بودم، کارد کوچکتر را به این دلیل که جوابگوی گوشت خرد کردن هست، انتخاب کردم. همین که به خانه رسیدم چشمم به هندوانه ای افتاد که آرمان خریده بود و قطرش سه برابر طول کاردی بود که گرفته بودم و کاردی هم که از قبل داشتم، داده بودم رفته بود. بله من اصلا فکر هندوانه را نکرده بودم آن هم در این اندازه!
بهانه برای خرید چاقوی بزرگتر فراهم شد. اما از سر کنجکاوی چاقویی را که قرار بود پس ببرم و عوض کنم، از جلدش بیرون کشیدم و با آن یک گوجه بریدم و آبکشیدم و گذاشتم سر جایش. فردا که پس بردم؛ مغازه دار که خیلی هم متشخص بود با همان تشخص اش زل زد توی چشمام و گفت: «به قیافه تان می آید که آنقدر فهمیده! هستید که استفاده نکرده باشید؛ بنابراین برایتان عوض می کنم وگرنه ما جنس این چنینی را عوض نمی کنیم.»
نفسم توی سینه حبس ماند و یک کلمه دم نزدم. کارد را گرفتم و از مغازه خارج شدم. در واقع مصداق واقعی حناق گرفتن همان بود که آنجا گرفتم. چند روز بعد که از آن خیابان می گذشتم، وارد همان مغازه شدم و حرفی که روی دلم مانده بود را به او گفتم: » اقا من همانی ام که چند روز پیش کاردی را برایم عوض کردید! باید واقعیتی را به شما بگویم و آن اینست که من با چاقویی که برده بودم یک گوجه قاچ کرده بودم ولی شما جوری برخورد کردید که جرأت گفتن واقعیت را از من گرفتید. شما با گفتن این جمله که می دانم آنقدر فهمیده هستید که …! دهانم را بستید. چون از هر زاویه که نگاه کردم دیدم گفتن واقعیت به صرفه ام نیست. اگر راستش را می گفتم، هم نفهم حساب می شدم و هم چاقو را پس نمی گرفتید و این یعنی در یک کلمه، هم ضرر مادی و هم معنوی و هیچ آدم عاقلی این گونه واقعیتی را به زبان نمی آورد. این شد که سکوت کردم و رفتم.
اما حالا که چاقو را گرفته ام و خطر ضرر مادی از سرم گذشته، آمده ام به شما بگویم که، جایگاه حساسی دارید و راحت می توانید مردم را از گفتن واقعیت، سلب جرأت کنید یا به آنها جرأت گفتن واقعیت را بدهید. ما همه، مردمان مادی ای هستیم و اگر بفهمیم! از گفتن واقعیت ضرر می کنیم، دروغ گفتن را ترجیح می دهیم.»
می خواهم بگویم که خیلی چیزها مثل دمکراسی، گفتگو، تحمل، خستگی و تداوم و رابطه و خیلی چیزای دیگه دو سر دارد و ادامه ی یک طرفه ی آن! گاهی احمقانه، گاهی خطرناک، گاهی مضر و گاهی بیهوده است. واقعیت اکنون جامعه و روابط ما این است که ما یکیدیگر را می ترسانیم و جرأت دمکرات بودن یا راحت بودن یا گوینده و شنونده بودن را به یکدیگر نمی دهیم. و وقتی به تنهایی و از خود، آغاز می کنی، در آخر کار خواهی دید که گاوی هستی با یک پیشانی سفید. که البته از نظر من محبوب ترین گاو هم هست.
متاسفانه در بین ما، سطح گفتگو به قدری پایین است که چه از گفتن و چه از شنیدن، متضرر می شوی؛ سیستمی که علناً همه را به سمت سکوت سوق می دهد؛ به خاطر آسودگی ظاهری که سکوت دارد، گاهی بر گفت و شنود ارجحیت می یابد که من هم از این قاعده مستثنا نیستم، اگرنه در مقایسه ی سکوت با گفت و شنود ، اعتقاد دارم که اگر سکوت آسایشی ظاهری دارد، گفت و شنود هم فقط زیانی ظاهری دارد.
در جامعه ی ما، روابط انسانی (در مفهوم واقعی رابطه! )به شدت معلول است. چرا که اصلا ماهیت رابطه را دارا نیست و در واقع یک ضابطه ی غیر اداری و در عوض عرفی ست. چیزی که هرگز نمی تواند غریزه ی جمعگرای فرد را تغذیه و ارضا کند. در واقع رابطه! چیزی ست که می تواند انسان را از خستگی ضابطه ی زندگی کاری و ماشینی برهاند؛ اما در بین ما رابطه! خود ضابطه ای دیگر و غوزی بر غوز دیگر است. و عدم این نیاز ذاتی و اصیل، لذت زندگی را به شدت کاهش داده است. بنابرین خوشی و سلامت روان هیچ بنیاد عینی ندارد. و این پای همه جا و همیشه لنگِ بساط ماست که به بیماری همه ی ما سندیت می بخشد. اگر کسانی ادعای سلامت و خوشحالی داشته باشند، تنها تفاوتشان با بیماران در این است که معلوم نیست کجای کارشان می لنگد.
البته این حرفها نه تنها من را از کم جنبگی و دیکتاتورمأبی و کم فهمی و نا توانی تبرئه نمی کند بلکه صریح تر هم به تو جواب می دهم که : بله من آدم کم جنبه ای هستم و به قول دوستم ریحانه روحانی، ما حتی در مورد پذیرفتن آنچه که نظر درونی ماست، دمکرات نیستیم چه رسد به پذیرفتن نظرات دیگران، چه رسد به نوع مخالف آن.
بله من صراحتا به تو پاسخ می دهم که در مورد پذیرفتن دیگران، بدون قید و شرط فراوان، عاجزم. و چه بسا از قدرت خویش برای آزار دیگران استفاده می کنم. و در مورد نظراتم به شدت از تابع روش دیکتاتوری هستم و از دمکراسی حتی الفبایش را بلد نیستم. اینها اعترافات من چه به عنوان یک ایرانی و چه یک زن و چه یک مادر و چه یک فرزند و چه یک همسر و … است که همه می توانند به خود بگیرند و پاسخ دهند و یا اینکه در مورد نظریات خودشان نیز دمکرات نباشند و ندای واقعی درونشان . واقعیت وجودشان را سرکوب کنند.
سپاسگذارم.

سور

به روی سورِ آتش می خندم
که هیچ حفره ای در تاریکی وجودم نیافرید
و او دلش برای من می سوزد
که آخرین بازمانده ی نسل تاریکی ام

—————————————
ویرایش شعر، پس از نقد ریحانه روحانی.
با تشکر

پرواز

«در بن بست هم راه به آسمان هست پرواز بیاموز!»

پرواز

نمی خوهم پرواز کنم، می خواهم راه بروم، پا به پای خویش راه ها را بپیمایم.
می خواهم پاهایم راه ها را بسایند، نه آنکه انتظار رفتن، پاهایم را.
نمی خواهم پرواز کنم، می خواهم را ه بروم تا جایی که زمین، خود به آسمان برسد.
ومن دوباره راه زمین را تا آن مرزهایی که آسمان را از خود جدایی می کند، بپیمایم.
نمی خواهم در رخوت بی هنگامه ی بنِ راهی،
در تنگنای وحشت بی ادامگی، جهش برقی سترون، قارچ بالهایم را برویاند.
می خواهم بر زمین داغ حرکت کنم و در مسیر هوا، در گستره ی فراخ خورشید،
در هنگامه ی روزی که شهوت زمین، نشای پاهایم را در خود بکارد
و بکارت روحم را به رنگهای خویش بیاراید و آنگاه در نوازش سبزینه ی باغ،
آسمان، برای پرواز من بروید.
من زمینی ام و اندیشه ام روئیدن، پرواز در ریشه های من است.

—————————————
در پاسخ به مسیجی از نازی.

دندان قروچه

بچه ها! شما هر دو تون دندون قروچه دارید! خودتون می دونستید؟ دیاکو گفت: آره قبلا به من گفته بودی . مدیا گفت من ندارم، گفتم چرا تو هم داری و چیز عجیبی هم نیست خیلی ها دارن. مثلا باباتون هم داره! دیاکو گفت خودت چی ! گفتم نمی دونم، من شبهایی متوجه دنون قروچه ی شما شدم که خودم خوابم نبرده، البته نخوابیدن هم خودش یه جور دندون قروچه حساب میشه، که مال من با مال شما فرق می کنه. برای شما ممکنه از یک جور کمبود مواد معدنی باشه برای بعضی ها ممکنه از یک جور انگل باشه که البته همون انگل هم اگر بتونه باعث کم گردن مواد معدنی و املاح خون بشه می تونه باعث دندون قروچه بشه، و خیلی ها سالها با انگلشون زندگی می کنند مشکلی هم ایجاد نمی شه. من از سلامت روده ی شما مطمئنم و داروی شیمیای هم که دکتر برای آرامش اعصابتون تجویز کرده بود رو قبول نکردم.
ولی براتون سوال کردم و اگر در طول روز یکی دو بار از فندق و مغز آفتابگردان استفاده کنید و شب هم موقع خواب یک لیوان شیر و چند تا دونه فندق بخورید دیگه مشکلتون حل میشه.
دیاکو گفت: پس دندون قروچه ی خودت چه جوری خوب میشه که نمیذاره بخوابی. خندیدم و گفتم علت اون خریه و کمی حماقت ولی درمانش مثل مال شما ساده نیست. مخصوصا حماقت که میگن تنها مرضیه که درمان نداره! اما اونم خوب میشه چون یه جور حماقت و خری هست که اصلا مشخصه اش خوش خوابیه. که در نهابت هم، آدم به همون مبتلا میشه! نگران نباش و با هم کلی خندیدیم ولی دیاکو انگار که می خواست بگه پس کی اون حالت برای تو میرسه با تأسف و محبت بغلم کرد و سرش رو گذاشت رو سینه ام کاری که غالبا در این حالت انجام میده.
مدیا گفت: ولی! من! دندون! قروچه! ندارم! چون خودم بلدم موقع خواب چکار کنم! من قیافه ی ریحانه و بهناز و مرجان رو میارم تو خوابم بعد چون اونا خوشکلن من آرامش می گیرم! بعد خوب می خوابم دوندون قروچه هم! نمی گیرم!
فقط تونستم بگم مدیا تو شاهکاری و به دیاکو گفتم راست میگه اصلا عالی ترین درمانش همینه که به خودت بگی من! دندان! قروچه! ندارم! و با ارتباط گرفتن با تصاویری که دوست داری به آرامی بخوابی. گفتم مدیا ما امشب، روش تو رو اجرا می کنیم و همه با هم امتحان می کنیم.

نشانی

پریشانی ام
از ازدحامی ست
که رفتن و آمدشان
راه مرا گم کرده است.
تو را گم نکرده ام

تو را که مثال کودکی ام
تو را که چون لحظه ی
ستاره باران چشم و خنده ام
تو را که به سان تپیدن نوجوانی ام
در بی قراری نگاهی به نگاهی
آشنای منی
آشفتگی ام از بی سامانی دیدگان است
***
تو را گم نکرده نه می کنم
پریشانی ام از خوی تو شد
تو چون خود منی!
و هرچه بودم در پی ات گم کرده ام
آشفتگی ات از من است
گمم کرده ای
دریاب

_________________________
ترجمه ی شعر زیر عکسم!

شانس

شانس موقعیتی ست که نحوه ی استفاده از آن، نشان دهنده ی استعداد آن شخص است، شانس معلولی ست که ترجیح می دهی علتهایش را نادیده بگیری و آن را بی ربط به همه ی عوامل اش ببینی چرا که این باعث می شود که خودت را عزیز و ناب بشماری و مورد توجه دستهایی که بی دلیل برای تو در کار اند. چرا که بسیاری از همان علتها از قضا چیزهایی هستند که درست نقطه مقابل و مخالف تو هستند و اگر بخواهی بررسی کنی باید به خودت هم بپردازی. که همیشه خوشایند نیست.
وقتی هیتلر از سوء قصد، جان به در برد این خوش شانسی را اینگونه برای خود تعبیر کرد که خدا او را دوست دارد و پس باید با اعتماد بیشتری ایده هایش را پیش ببرد. اگر هیتلر این را شانس فرض نمی کرد و علت سوء قصد را دقیق تر برسی می کرد شاید سرنوشتش تغییر می کرد.

هر کی به در میگه دیوار بشنوه، دیوار خودشه!

واسه همینه که هر حرفی هم واقعا به در گفته میشه دیوار یاد گرفته به خودش بگیره چون اون هم تجربه ی یک برخورد مستقیم رو نداره و گاهی که مردم باهاش مستقیم هم حرف می زنند ، دیوار میگه داره با خودش حرف میزنه و اصلا به خودش نمیگیره. و واسه همین تنها امیدی که برای شنیده شدن می مونه همون راه غیر مستقیمه.

ما کمتر توجه می کنیم که نفرت و عشق هیچ برتری نسبت به همدیگر ندارند چون این دو در نگاه کلی یک حس اند و هیچ تفاوتی در جوهره با هم ندارند. بلکه تنها چیزی که میتواند این دو را در معرض تمییز و قضاوت قرار دهد نحوه ی بیان آن است.
بیان در بین ما چیز ضعیفی ست چون هیچگاه ما در آن حوزه، آزاد نبوده ایم. وقتی بیان آزاد نباشد، تمرینی برای خبره شدن در آن هم وجود ندارد ولی گاهی فضا هایی دوستانه پیدا می شود که می شود نهایت استفاده را از آن برد و تمرین کرد. این تمرین و این آزادی فضایی طبیعی نیست و کاملا فکری و آگاهانه ایجاد می شود و چون اساسا در یک فضای طراحی شده و مصنوعی تمام عوامل با هم آزمایش پس می دهند، اجزا باید جنبه داشته باشند. و پس همه در عین حال باید آگاه باشند که این جنبه! را در یکدیگر تقویت کنند نه اینکه بگویند به من هیچ ربطی ندارد. وگر نه فاجعه آنجاست که آگاهانه این فضا را تعطیل کنیم. این گونه تعطیل کردن و پس گرفتن و پس رفتن از آزادی، با نوع سنتی و ملاحظه کارانه ی آن خیلی متفاوت است.
در نوع اول، مردم که خود و دیگران را از بیان آزادانه منع می کنند، یک انگیزه ی عاشقانه و آفرینانه وجود دارد و آن اینکه مردم نمی خواهند از هم رنجیده خاطر شوند. اما در نوع دوم که مردم آگاهانه و فکری همدیگر را از بیان منع می کنند، ضمن همان انگیزه ی اول یک انگیزه ی نفرینی هم به آن اضافه می شود که در واقع به شخص مقابل آن بیان مربوط می شود که نمی خواهد خود یا بازتاب واقعی خود، در دیگران را ببیند و این آگاهانه بر آینه پرده افکندن است و به اندازه ی بیدار کردن کسی که خود را به خواب زده است سخت است. بنابرین انگیزه برای منع آزادی بیان، قوی تر و آگاهانه تر است. و برای گذشتن از این فاز به استدلالهای بسیار فرساینده و با مقاومتهای وحشتناکی روبرو می شوی.
خودمانی تر بگویم، وقتی عده ای آزادی بیان را بین خود به آزمایش می گذارند، و در جریان آن، بعضی که خود را و بیان سنگین و خصمانه ای از خود بروز دادند، در واقع فقط داستان این نیست که او آزادانه کلماتی نفرت آور را به زبان آورده باشد بلکه چون در آن کلمات ممکن است ابعاد نفرت انگیز بعضی از اعضا بیان شده باشد، یک چیز دو طرفه ای به حساب می آید و پس ممکن است اینگونه حکم داده شود که: بی خود نیست که آزادی بیان نداریم ما اصلا بلد نیستیم به همدیگر احترام بگذاریم! و همیشه آسان ترین کار در این مواقع این بوده که این جمع را حذف کنند. و به لاک قبلی خود برگردیم و سالها آن لاک را همان بهترین چیز بدانیم و به نسلها توصیه کنیم که ما تجربه کرده ایم و چیز غلطی ست.
این فضا درست مثل یک آزمایشگاه است که تمام اجزا در واقع مورد آزمایش هستند و اینگونه نیست که آزمایش کننده خود بری از آزمایش باشد. مثلا در انجام یک آزمایش، دانش و توان آزمایشگر هم مورد محک عمل قرار می گیرد و اگر او فکر کند که اشتباهاتش به وجهه و اعتبار او لطمه می زند، شکی نیست که آن فضا را پس می زند و به آن لاک و عناوینی که در بساط دارد دل خوش می کند. البته برای اینکه این رفتن بتواند راضی اش نگه دارد باید در گول زدن خودش خیلی خبره باشد.
محیط عملی آزمایشگاه با همان خطا ها و آزمونها، تجربه ای عملی به بار می آورد که سکوی حرکتهای بعدی آن مسیر خواهد شد و وقتی کسی با محدودیتهای از پیش تعین کرده و بر خود پذیرفته، وارد چنین فضایی شود حتی می تواند برای بقیه ی اعضا و اجزا بازدارنده باشد یعنی آنگونه که این بار، تمام استدلالاتش را برای مقابله با آن بکار می بندد.
من از همینجا پیشنهاد یک کارگاه آزمایشی را می دهم که هرکس به میل خود وارد آن شود، تا در آن فضا بتوانیم به نسبت شناختی که از همدیگر داریم در معرض دید یکدیگر باشیم و بی ملاحظه احساساتمان را چه خوشایند و چه نه به یکدیگر ابراز کنیم. اصلا اینکه ما چه تصوری از یکدیگر در ذهن داریم بی ملاحظه و بدون ترس از دلخوری، به همدیگر بیان کنیم. این درست مثل این است که در برابر آینه خود را مشاهده کنیم و اینکه چه چیزهایی در ما رسوب کرده که از آن بی خبر مانده ایم. یا دل خوش کرده ایم که کسی غیر از خودم متوجه نیست پس ولش کن!
این کار در مراحل عالی اش باعث می شود که آن شعار اوشو را که امروزه همه بلغور می کنیم که: قضاوت یکدیگر را کنار بگذارید! دقیقا به عمل می آید.
کسانی که مایل به حضور در چنین فضایی هستند ایمیل بدهند تا با هم شروع کنیم.